تبليغاتX
دختر شبهای پاییز

JavaScript Codes
JavaScript Codes a href="http://www.yaronline.com" target="_blank" >



< classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" id="windowsMediaPlayer1" width="160" height="44" style="border: 1px dotted #999">







www.meilad.blogfa.com






نوشته شده توسط | موضوع: | چاپ | نظرات





(:


آرشیو

لینک دوستان

روزانه

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان :



powered by blogsky.com


ترجمه قالب

ترجمه قالب

TemSky

Get awesome blog templates like this one from BlogSkins.comGet awesome blog templates like this one from BlogSkins.com

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست


,.m.jl,hjcvhcfh
+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:32 PM |

دختری دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:20 PM |

+ نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:25 PM |

شايد كمي تند رفتم بعضي حرفهايم درست نبود ولي اخر چقدر صبر؟

تا كي بايد منتظرت بمانم؟

تو خود هم سرگرداني نميداني چه ميخواهي اگر مثل من درجستجوي عشقي با اين روش كه پيش گرفتي مطمئن باش نخواهي رسيد ميدانم نگراني دلهره داري نميخواهي دوباره شكست را تجربه كني

اما مگرميشود فراموش كرد؟

 تو خود گفتي كه عشق را هيچ زمان نميشود از ياد برد حتي اگر براي او هوسي بيش نبود ولي براي تو عشق بود

اما چاره چيست ؟ تنهايي تا به كي ؟

نميتوان تنها رفت راه زندگي را بايد تكيه گاهي داشت ميفهمي؟ سنگ صبوري كه بتوان دامن اشكش قرار داد

فرصت ندادي

نخواستي مرا بشناسي مرا و عشق مرا پس زدي نميدانم چرا ؟

كاش ميتوانستي پرده چشمانت را كنار بزني و مرا با چشم قلبت ببيني

كاش ميتوانستم قلبم را ازسينه بيرون ارم تاببيني كه به عشق تو مي تپد

كاش كاش كاش....

من از تو چه خواستم جز ذره اي مهر اندكي محبت جرعه اي عشق؟ زياد نيست بخدا زياد نيست

در مقابلش چه ميدادم؟

همه وجودم همه منيتم مال تو

دوست دارم اسيرت باشم اري اسير تو و لبخند تو به اسيري نميبري مرا؟

ميدانم حرفهايم را به تمسخر ميگيري اري خوب ميدانم كه ميخندي

تو به هر كس كه دوستت بدارد ميخندي

تو به چشمان ترم مينگري ميخندي

من به لبهاي پراز خنده تو ميگريم

اري ميگريم نه براي خودم نه

براي تو ميگريم كه عشق را به مسخره ميگيري.

 

+ نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:24 PM |

لحظه ي بودن و موندنم ديگه سر اومده
فال من به نام تو ببين چقد بد اومده مينويسم روي صفحه ي غريب زندگي

من فراموشت نميکنم عزيز به سادگي
بيا سر مزار من اروم اهسته عزيز
طاقت گريه ندارم
اشکي براي من نريز
ميخوام بگم دوستت دارم حتي اگه جدا باشيم
اين همه فاصله کمه
اگه به ياد هم باشيم
وفتي خنديدی به رفتنم
دلم از تو شکست
بعد تو ديگه دلم
دل به غريبه ها نبست
تک تک خاطره هامون
هرچي که بود ديگه گذشت
جاي من کي
توي قلب مهربون تو نشست بيا سر مزار من اروم و اهسته
عزيز
طاقت گريه ندارم اشکي براي من نريز
اين همه فاصله کمه اگه به ياد هم باشيم
حتي اگه جدا باشيم

+ نوشته شده توسط تنها در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:53 PM |
+ نوشته شده توسط تنها در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:39 PM |
+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:40 PM |
+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:37 PM |
میدونم برات عجیبه این همه اصرارو خواهش این همه خواستن دست هات بدونه حتی نوازش

میدونم خبر نداری واسه تو گریه ی دردم، می گذری از من و میری، اما باز برمیگردم

میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه بدی هات چه جوری باز هم صبورم

میدونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم دور می شی منو نبینی، باز سراغت رو میگیرم

میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم؟وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو بد می بینم و می خندم ؟تو نبینی گریه هام رو، من دوچشم هام رو می بندم

چاره ای جز این ندارم، آخه خون شدی تو رگهام می میرم اگه نباشی، بی تو من بد جوری تنهام

میدونم یه روز می فهمی، روزی که دنیا رو گشتی، من چه جوری تو رو خواستم، تو چه جور ازم گذشتی........

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:21 PM |

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:19 PM |

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟

 تا کی اسیر

تنهایی هایم باشم و از یارم دور . . .؟


تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن

دستهای گرمت را بکشم. . .؟

تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من

برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند

تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟ . . .

 تا کی باید صدای غم

انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم

و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد

عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت


کوه ها می رود را نگاه کنم و


تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا

لحظه دیدار با تو فرا رسد؟

 خسته ام !

یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه. . . . عاشقم !

یک عاشق دیوانه سر به هوا . . . . .

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ

درد دل کنم؟. . .

تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود

بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و

چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،

عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!

تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با

آسمان بنالم و ببارم. . . .

و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی

خالی از آرزو و امید ، با چشمانی

خیس و شاکی زندگی کنم؟

آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم

ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:56 PM |
 

می خوام تو این پست قصه شکستن یه دل و پرپر شدن یه عشق رو بنویسم…

فقط و فقط از همه شما دوستای گلم میخوام نظرتون حتما راجه به این متن بگید..یه قصه واقعی!!!

………………………

نمی دونم از کجا شروع کنم..ماجرا از 1سال پیش شروع شد وقتی که دختره و پسره تو یکی از کلاسا قبل کنکور باهم همکلاس بودن..اوایل هیچ اهمیتی واسه هم نداشتن ولی رفته رفته گذر زمان این دوتا رو یه جورایی به سمت هم کشوند!!!!!!!!

تا اینکه بعد چند ماه تو فروردین ماه 86 باهم عهد بستن که باهم باشن ولی شرایط طوری بود که جز هفته ای 2-3بار بیشتر نمی تونستن باهم حرف بزنن یا همدیگرو ببینن..گذشت و گذشت

تا اینکه بعد 3ماه دیگه از دختره خبری نشد گذاشت و رفت و بی احساسی خودش رو به همه ثابت کرد…پسره موند و یه دنیا غم!!!!!!!!!!!

دیگه به کسی اعتماد نداشت ولی هنوزم دختره رو دوس داشت..

روزها گذشت و گذشت تا اینکه زمستون هم از راه رسید…با اومدن زمستون دختره هم برگشت و باز میخاست با پسره باشه ولی هنوزم مردد بود.

با این وجود پسر بدون هیچ کینه ای حتی خودش پیشنهاد رابطه دوباره رو داد و دختر هم قبول کرد و باز هم می خواستن کنار هم بودن رو تجربه کنن

همه چی از نو شروع شد..دختره باورش نمیشد که این پسر اینقدر دیوونست که هیچ کینه ای نداره و گذشته رو فراموش کرده!!!!!!

رفته رفته باهم صمیمی تر از لحظه پیش میشدن و همدیگرو به ظاهر بیشتر از ثانیه قبل دوس داشتن ولی

ولی دختره هرگز قول بودن تا همیشه رو نمیداد و همینم باعث عذاب پسره شده بود!!!
دختره شده بود همه زندگیه پسره..شده بود همه لحظه هاش..اگه دختره فقط یه لحظه ناراحت میشد دنیای پسره بهم میریخت ولی همین دوست داشتنای بیش از حد هم حساسیت های پسره رو زیاد کرده بود و بیشتر از قبل دختر رو کنترل میکرد که همین باعث اختلاف میشد

از طرفی دختر هر روز از نارضایتی خانوادش می گفت!!!!!!

پسره حتی به خاطر دختر جلوی خانوادش هم موند ولی چه فایده که

مدتی بود اختلافاشون زیاد شده بود..دختره کم پیداتر شده بود و این واسه پسره که همه زندگیشو به پای اون گذاشته بود دردناک بود!!!!!!!!!

تا اینکه دختره تو یه روز وحشتناک به پسر گفت :خداحافظ برای همیشه!!!!!!!!!!!

زندگی پسر بهم ریخت..داشت همه چی رو نابود شده میدید..باور نمیکرد عشقش روزی بهش بگه که برو!!!!!!!!!!

نمی دونست دلیلش چیه ولی دختر خانوادش بهونه می کرد!!!!!!

کار پسره شده بود گریه کردن و زاری…دیگه هیچی واسش قشنگ نبود

به مرگ هم فک میکرد ..حتی واسه اروم کردن خودش می خواست به چیزایی رو بیاره که ازشون نفرت داشت ولی

دیگه دختر جوابشو نمیداد..شک های پسره بی دلیل نبود..مدتی بود که حس میکرد دیگه واسه دختره ارزشی نداره..

فکرشم نمیکرد کسی که میگفت همه زندگیشه حالا باهاش این کارو کنه!!!!!!!!

فقط ارزو میکرد یه روزی دختره پشیمون شه و….ولی دیگه این احتمال وجود نداشت چون احساس میکرد دختر به خاطر یه کسه دیگه این کار و باهاش کرد

با زم به این نتیجه رسید که:

تنهایی و تنهایی وتنهایی!!!!!!!!!!

خواهش می کنم نظرتون رو بگین

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 4:40 PM |

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:56 PM |

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:52 PM |

و سرانجام آمد
پاییز تن یخ زده ام
فصل هجران از این عالم خاک
موسم رفتن و نوشیدن آن شربت جان

*********

شوکران را به لبم میدارم
و به یادت جرعه ایی می نوشم
تصویر تو در چشمانم
آخرین چیز که من می بینم
اشک زیبای تو یاقوت سهند

********
خوش و خرم باشم
چونکه وقت رفتن
دیده ات بدرقه راهم بود
اشک چشمت به مزارم جا بود
چونکه می دانستم
قلب من
پیش خداوند زمان است هنوز
لب خود را به لبت می نهم و

چشم از این عالم خاک می بندم
چونکه چشمان تو را دیدم و

مستم به ابد
دگر از یار هم آغوشی نخواهم یا رب

***********

ولی افسوس و صد افسوس

که چشم بگشایم
دیده هر سو نگرم
جای تو خالیست هنوز

**********

چه خیالی باطل
مگر این دست خداوند گذاشت
که مرا زنده کنی به نفست
و مرا جان بدهی با قلبت
چه بگویم که در این قافله عمر
منم پیشه روان

**********

تو خدایا به سلامت دارش
همه عمر به کامش دارش
تو همه هستی خود در ید او
تا فروغش به مزارم تابد
تا فروغش بشود کور نوایی سویی
تاکه خندد زسر نفرت او شاد شود

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:20 PM |
    شايد بعد ازاين داستان بگيدکه من چقدر پست هستم ولي اينجور نيست

                        من نمي دونم چرا بازم بعد از اين همه بي معرفتي

                                                بازم عاشق ميشن


من يه روز عاشق يه دختر شدم اولش اون به من خيلي توجه مي کرد


ولي من بخاطر غرورم خيلي به اون توجه اي نداشتم


يه روز اون به من گفت:گلم چرا به من کم محلي ميکني؟


گفتم اينجوياست ديگه

 اولش نفهميدم چي گفتم


اون خيلي ناراحت شد گفت مگه من چيکار کردم ؟


با لحن خيلي بدي بهش گفتم هيچي


گفت چرا با من اينچوري حرف مي زني؟


منم گفتم دوست دارم اينجوري حرف بزنم


گفت باشه و رفت


چند روزي شد نديدمش خوب منم دوسش داشتم ولي


غرور من نمش گذاشت که...

به روز دوستش اومدو به من گفت


اخه نامرد مگه چيکار کرده بود که اين کارو باهاش کردي


گفتم خوب که چي؟

 گفت اون ...

شکه شدم حتي ني تونستم حرف بزنم اصلا نفهميدم


کجا رفتم وقتي به بيمارستان رسيدم


رفتم تو اتاقش تنها بود کنارش نشستم گفتم گلم


چرا ايکارو کردي؟

 همينجور نگام ميکرد


سرمو گذاشتم رو تختش گريم گرفت ولي مي ترسيدم


گريه کنم آخه...

ديگه نتونستم تحمل کنم زدم بيرونو رفتم تو خيابون انقدر گريه کردم


بعد برگشتم ديگه راهم ني دادن تو چون وقت ملاقات تموم شده بود


نفهميدم چجور گذشت تا فرداش


وقتي رفتم پيشش گفتم منو ببخش گريه کرد


گفتمش اگه گريه کني منم گريه ميکنم غرورمو نشکن


آروم شد ولي من ديگه نمي تونستم آروم بشم


ديگه راحت شدم غرورم شکست


+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:43 PM |
 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم


که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم


تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از


پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو


قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي


براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و


ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر


گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت


کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن


چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت


نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت


بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.

(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به


خودش گفت چرا

هيچوقت حرفاشو باور نکردم..

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:3 PM |
+ نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:18 PM |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم
.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره
.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم
.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری
.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی
.
مرد جوان: منو محکم بگیر
.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری
.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه
.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. .........

اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد

+ نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:16 PM |
+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 2:8 PM |


Home | E-mail | Archive | Contact | Google

Powered by : BLOGFA - Designer : apolo-web » Reza Farzadnia